روزی پیرمرد پیش کدخدا رفت نالید از همه چی می نالید از بی بارانی و بی برکتی زمینش تا برآورده نشدن دعایش. کدخدا خندید گفت تو از کجا می دانی که اگر دعایت براورده شود مشکلت حل می شود؟ پیرمرد گفت خب معلومه وقتی باران بیاد زمینم پر آب میشه نعمت فراوون میشه محصولم زیاد میشه. کدخدا آمد وسط حرفش گفت هیچ معلوم نیست دعایی که می کنی خدا به چه وجهی دعات رو برآورده کنه هیچ معلوم نیست. مشخص نیست ممکنه با دعای تو باران بیاد اما به شکل سیل ممکنه هر نعمتی تبدیل به عذاب بشه برات. شاید برا همینه که دعات برآورده نمیشه. شاید برا همینه که خدا دوستت داره و با باران زیاد ممکنه محصولت ویران شه و بدتر از بد بشه.پیرمرد رفت تو خودش گفت این دیگه چه جورشه؟ دعا هم نمی تونم بکنم؟ از پیش کد خدا اومد. نا امید پیش خودش گفت پس دعا برا چیه
پیرمرد نوه اش را دید. سلمان سلامی به پدربزرگش کرد و گفت باباجون چیه؟ پکری؟ پیرمرد جریانش رو با کدخدا تعریف کرد.
سلمان: امروز معلممون می گفت شما چه خواسته ای از خدا دارید؟ هرکی یه چیزی گفت بعد معلممون گفت از خواسته ی خودتون بالاتر چه خواسته ای دارید دوباره بچه ها یه خواسته های بالاتری رو گفتند معلم ده بار این جمله رو تکرار کرد بچه ها دیگه بعد از 10 بار جواب خاصی نداشتند گفتند بالاتر از این خواسته ها دیگه چیزی وجود نداره. معلم گفت شما به ته خط رسیدید اما اینو بدونید برای اون ته خطی وجود نداره
پیرمرد تو خودش رفت. شب برای دعا تکیه داده بود به درخت و آسمون رو نگاه می کرد به خدا گفت اگر باران برام مشکل ساز میشه ازت اینو میخوام که بالاتر از سرنوشتی که دچارش میشم رو تعیین کنی. ای قادر متعال

